پارت پنجاه و ششم :
حاج حیدر بعد از چند دقیقه استکان چایش را روی نعلبکی گذاشت. نفس کوتاهی کشید و رو به پدر گفت:
_خب علیآقا بالاخره برای یه کاری اومدیم که سالهاست توی دل خودمون داشتیم.
پدر لبخند معنا داری زد که ته دلم را بدجور خالی کرد.
_ درسته حاجی، خیلی خیلی خوش اومدی مردِ خدا...
سکوتی کوتاه در سالن حکم فرما شد. سرم را پایین انداختم که دوباره صدای حاج حیدر در حلزونی گوش هایم پیچید.
_خودت میØ
لطفا صبر کنید...
