پارت پنجاه و هفتم :
سؤالش مرا به فکر فرو برد.دستم را روی انگشتانم گذاشتم و یک نفس عمیقی کشیدم.وقت آن رسیده بود.اگر قرار بود این شبِ سخت و طاقت فرسا را تمام کنم باید همین حالا حرف میزدم.
— آقا امیرحسام، من میخوام یه چیزی رو از همین اول روشن بگم.
بعد از مکث کوتاهی نگاهش را بالا آورد.
_ بفرمایین
صدایم آرام بود اما قلبم میلرزید.
_راستش.جواب من منفیه.
برای اولین بار نگاهش به چشم هایم طولانی Ø
لطفا صبر کنید...
