پارت پنجاه و پنجم :
اول حاج حیدر وارد شد.مردی باوقار با قامتی نسبتاً بلند و چهرهای آرام که سالها آشنایی با پدرم، میانشان صمیمیتی قدیمی ساخته بود. پشت سر او معصومهخانم وارد شد؛ با مانتوی عباییِ تیره و روسری بزرگی که تا روی سینهاش افتاده بود. چهرهاش از همان لحظهی ورود، پر از لبخند بود؛ لبخندی که انگار از مدتها پیش برای همین شب نگه داشته بود.آمنه پشت سر مادرش آمد.روسریاش را دور گردنش مرتب گره زد
لطفا صبر کنید...
