پارت پنجاه و پنجم :

اول حاج حیدر وارد شد.مردی باوقار با قامتی نسبتاً بلند و چهره‌ای آرام که سال‌ها آشنایی با پدرم، میانشان صمیمیتی قدیمی ساخته بود. پشت سر او معصومه‌خانم وارد شد؛ با مانتوی عباییِ تیره و روسری بزرگی که تا روی سینه‌اش افتاده بود. چهره‌اش از همان لحظه‌ی ورود، پر از لبخند بود‌؛ لبخندی که انگار از مدت‌ها پیش برای همین شب نگه داشته بود.آمنه پشت سر مادرش آمد.روسری‌اش را دور گردنش مرتب گره زد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️