پارت چهل و نهم :

ناخواسته لبخند پهنی روی لب‌های روشا نشست. لبخندی که چند حس متضاد پشت آن پنهان شده بود.
نگاهی به شهاب که داشت با جدیت راجع به همه چیز صحبت می‌کرد انداخت و جواب داد
- خواستگاری؟ الان؟... یکم زود نیست؟
- چرا خب زوده ولی نمی‌خوام تو آسیب ببینی... منظورم بیشتر این بود که رسمی بیام جلو تا خانواده‌ها بدونن ما باهمیم و قصدمون جدیه
- نه عزیزم حتی برای این مرحله هم خیلی زوده... حداقل یکم Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️