بازی مات به قلم آرزو شریفی
پارت چهل و نهم :
ناخواسته لبخند پهنی روی لبهای روشا نشست. لبخندی که چند حس متضاد پشت آن پنهان شده بود.
نگاهی به شهاب که داشت با جدیت راجع به همه چیز صحبت میکرد انداخت و جواب داد
- خواستگاری؟ الان؟... یکم زود نیست؟
- چرا خب زوده ولی نمیخوام تو آسیب ببینی... منظورم بیشتر این بود که رسمی بیام جلو تا خانوادهها بدونن ما باهمیم و قصدمون جدیه
- نه عزیزم حتی برای این مرحله هم خیلی زوده... حداقل یکم Ø
لطفا صبر کنید...
