پارت پنجاه :

بعد از چند دقیقه سکوت، شهاب آب دهانش را قورت داد و آهسته پرسید:
- روشا... از پیشنهاد امروزم ناراحت شدی؟
روشا سرش را به نشانه نه تکان داد
- نه چرا ناراحت بشم؟... تو چی؟ فکر کنم از جوابی که دادم یکم دلخور شدی
شهاب نیم خندی کرد و جواب داد
- راستش دروغ چرا؟ یکم تو ذوقم خورد ولی خب حق داری، هنوز که درست منو نمی‌شناسی
روشا آخرین تکه سیب زمینی را هم در دهانش گذاشت و کمی بعد جواب داد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️