مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت سی و دوم :
با همون لباس سراب رو تو بغلم گرفتم و از دست پلیس فرار کردیم. چون نمیتونستیم توضیح بدیم بدون نسبت تنهایی باهم چیکار میکردیم.
تا صبح تو ماشین مونده بودیم و هزار بار به این خاطرمون خندیده بودیم ولی اون شب دیگه برام خنده دار نبود، اون شب باعث میشد بیشتر عذاب بکشم. نمیخواستم قبول کنم عشق بینمون یک طرفه بوده و فقط از طرف من بوده...
باورش آسون نبود، اون اگر دوستم نداشت چرا میاومد
لطفا صبر کنید...
