طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت چهل و دوم :
محمود دستبند کوچیکی رو از جیبش درمیاره و میذاره کف دستم.
ـ اینو ببین.
با تعجب نگاهش میکنم.
ـ دستبنده؟
لبخند میزنه.
ـ وقتی فک کنم نوجون بودین برای عرفان درستش کردی یادته؟ اون موقعها هی میگفت مال منه و هیچوقت از دستش بازش نمیکرد.
دستبند رو نگاه میکنم قدیمیه، ولی هنوز سالمه.
محمود آروم میگه:
ـ سارا، انقدر سختش نکن.
لطفا صبر کنید...
