طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت چهل و سوم :
آخرین جمله رو که مینویسم، چند لحظه دستم روی کیبورد میمونه.
نگاهم به صفحه خیره میشه.
تموم این مدت...
تموم ترسها، گریهها، دعواها، آدمهایی که از دست دادم، آدمهایی که بخشیدم، عشقی که دیر فهمیدم و روزهایی که فکر میکردم دیگه هیچوقت تموم نمیشن...
همشون حالا تبدیل شدن به چند صفحه نوشته.
لبخند کمرنگی میزنم.
این داستان سالها زندگی من که پر از اتفاقات تلخ و شی
لطفا صبر کنید...
