طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت چهل و یک :
محمود چند لحظه ساکت نگاهم میکنه، بعد با دست به ماشین اشاره میکنه.
ـ بیا سوار شو.
با تعجب نگاهش میکنم.
ـ کجا؟
ـ همین اطراف. یه جایی وایمیسم که راحتتر حرف بزنیم.
چند ثانیه مردد میمونم، ولی آخرش سوار میشم.
محمود هم پشت فرمون میشینه و ماشین رو روشن میکنه.
چند دقیقهای توی سکوت حرکت میکنیم.
من از پنجره بیرون رو نگاه میکنم و هزار تا فÚ
لطفا صبر کنید...
