آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت صد و بیست و یک :
***
- نمیخــــوام، دستتونو به من نزنید! نمیخوام سِرُم بزنید به من، میخوام بمیرم! ولــــم کنید!
مهتا با اشکهای تمام نشدنیاش، سعی کرد دستِ آشوب را مهار کند تا پرستارها سوزن را به رگش متصل کنند:
- بخدا از دست رفتی دیگه، نه چیزی از خودت موند نه از این طفل معصوم توی شکمت.
مهتا آنقدر دست آشوب را محکم گرفته بود که تقلاهای آشوب و مقاومتش به جایی نرسید و سرم را وصل کردند.
هقی
مطالعهی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
چه غلطا
۱۱ ساعت پیشماهی
0والاکه چه غلطا😒😠
۱۰ ساعت پیشماهی
0اشوب لوس نکنه پس ما لوس کنیم؟! 🤣🤣 ولی واقعا این صدرا چقدر خوبه ادم رفیقی مثل این داشته باشه دیگه چی میخواد
۱۱ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
والا بخدا، یه شوهر مثل مهراب و یه رفیق مثل صدرا. اینطوری دنیا میشه گلستون...
۱۱ ساعت پیشماهی
0اخیشش چقدر با این پارت انرژی گرفتم 🤭😌
۱۱ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
وسلام👌🏻
۱۱ ساعت پیشزهرا
0آنیل علاقه مندد؟😳
دیروز
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله انگار
دیروزسارا
0چقدر خوشحال شدم نمرده 🤲🏻ما واس حدیث خودمون لوس کنیم 😂ولی حس بدی نسبت به حس انیل دارم لهراسبی نرفته تو وجودش ؟💚
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نه، تو متن گفته شده که آنیل احساس خاصی به مهراب داره، یعنی شاید داره به مهراب علاقهمند میشه...!
۲ روز پیشتارا
0آنیل و کجای دلم بذارم😫😫
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
یه گوشهی مهم تو دلت
۲ روز پیشتارا
0جدی جدی ☹️☹️☹️☹️
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله بله
۲ روز پیشتارا
0وای حدیث جونم ممنون که مهراب زنده اس من از خوشحالی غش🫠🫠
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نمیشد بمیره😁
۲ روز پیشتارا
0آفرین روحیه گرفتم فول شارژشدم
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خیلی هم عالی
۲ روز پیشتارا
0وای صدرا بترکی 🤣🤣
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🤣🤣
۲ روز پیشآسمان قرمز شهر
2فوق العاده بود .مثل همیشه عالی .اما از اینکه رمان داره به آخرش نزدیک میشه ناراحتم .خیلی گلی
۲ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دلمون تنگ میشه برای مهراب و آشوب💔
۲ روز پیشنگار
0حدیثث(جیغ فرا قرمزز)مگه من تورو نگیرم دختر تو تو پارت قبل که منو نصف جون کردی وایی من طی خوندن این پارت نیشم تا بناگوشم باز بود یعنیی آنقدر ذوق مرگ شدم که نگو اصلا وقتی مهتا گفت مهراب نمرده و گفت خوب میشه همون موقع یَک جیغی زدم بیا ببین وای خدا یعنی از خوش حالی نمی دونم قهقهه بزنم یا بگریم😂💙💙
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چرا خب خوشحالتون کردم که😂
۳ روز پیشنگار
0اره دیگه نزدیک یه سکته بردیمون😂😂ولی دلمونو شاد کردی اصلا بنظرم مزش به این بود مرسی خوشگلم🥰💖💙💙
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عزیزمی
۳ روز پیشنگار
2فقط اون لحظه که صدرا مهراب رو با زنای تازه زاییده مقایسه کرد من مردم از خنده بابا این دوتا رفیق یه پا جوکن برا خودشون😂💙💙
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مثلاً حالش رو خوب کرد😂😂
۳ روز پیشنگار
2از نظر من که اگه یه نفر مثل صدرا پیشت باشه پیر نمیشی انقدر که باحالن😂💙💙
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره🙃
۳ روز پیشنگار
2وایی اصلا انقدر کیف کردم تو این پارت که نگو قربون بچم مهراب بشم که با اون زخمی که داشت بازم مزه خودشو می ریخت ،وایی فقط اون بزمچه که به صدرا میگه😂😂💙💙
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آره😂اون چاقو کلاً مغز مهرابو تکون داده وگرنه قبلاً مزه پرونی نمیکرد
۳ روز پیشنگار
0اره اینم هست ولی خب من ترجیح میدم مزه پرونی هم بکنه آخه خیلی باحال میشه🫠🥰💙💙
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
میکنه 👀😂
۳ روز پیشZeynab
0حدیث همین الان اگه نقشه جدید برای این دوتا بچه کشیدی بیخیالش شو دوتا مشتم بزن تو سر آنیل اگه فکر و خیالی داره دود بشه بره آشوب حوصله رقیب جدید نداره
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
متاسفم🤣🤣
۳ روز پیشنگار
1و حالا من فکرم درگیر اون جملست که گفت چرا آنیل برا مهراب انقدر نگران بود؟خدایی آنیل چرا انقدر نگران بود؟هَن؟؟ول کن بابا فعلا فکرمو با این چیزا مشغول نمیکنم چون میخوام حالا حالا ها از شادی از اون ور به این ور بپرم جیغ بکشم آخ ایول که مهراب زنده موند😂💖💙💙
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نه خب وایسید...خیلی مهمه اون جمله! اصلاً آنیل چرا باید به مهراب احساس خاصی داشته باشه!؟!
۳ روز پیشنگار
0اره خو مهمه ولی اگه من به این موضوع فکر کنم مطمئنم که از حرص، عصبانیت،جیغ کشیدن زیاد ویا مبهمی موضوع غش میکنم پس بهتره فعلا شاد باشم که مهراب زنده مونده😅💙💙
۳ روز پیشنگار
0ولی خب آره چرا آنیل باید حسی به شوهر خواهرش داشته باشه؟🤔🤔💙💙
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
موضوع همینه
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🙊🙊
۳ روز پیشنگار
1حدیث جدیت جونی یعنی واقعاا بهترین پارت بود و به معنای واقعی کلمه دلمو شاد کردی با این پارت ایول عشقم ایول که مهراب رو نکشتی و ایول که تا مرز دق کردن و افسردگی مارو بردی خانوم خانوما😉من قربونت بشم که انقدر خوبی کنه میدونستم دلت نمیاد مهراب و بکشی💙💙
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خدا نکنه دختر♥️ قربونت برم
۳ روز پیشنگار
0دورت بگردم که انقدر خوبی🫠💙💙
۳ روز پیشنگار
1یعنی بگم خدا این مدارس رو چیکار نکنه که من نتونستم پارت رو سر وقت بخونم جیغ بکشم ولی خب بازم هیچی از ارزش پارت برا من کم نشد وایی اصلا انرژیم از صفر به صد تغییر کرد وایی خدایا انقدر که برا این پارت خوش حال شدم برا اذیت کردن دیگران انقدرخوشحال نشدم😁💙💙
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
فدا سرت، همینکه خستگی در رفت خودش کلیه😁
۳ روز پیشنگار
0فدات عزیزم 🥰💙💙
۳ روز پیش
لطفا صبر کنید...

ماهی
0یعنی واقعا این انیل از مهراب خوشش اومده🤨😑