پارت صد و هشتاد و سوم :

آترا دامنش را بالا می‌گیرد تا از پله‌ها پایین برود؛ اما نیکداد مچ دستش را می‌گیرد و سیبک گلویش پایین می‌ریزد.
محمود با پوزخند زهر داری نکاهش از روی صورت رنگ پریده‌ی یونس به نگاه پر نفرت نیکداد می‌رسد و بعد عنبیه‌های تیره رنگش روی صورت آترا می‌ماند. عصایش را زمین می
زند و کمر راست می‌کند. چند پله بالا می‌زود و سمت مهمان‌ها لبخند زده و بلند می‌گوید:
- ضمن اینکه بعد مراسم عق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ..م

    1

    تو اصلا آدم نیستی،چنین خاصیتیم تو وجودت نیست که حالا بخوای خوبی این دخترو بخوای 😠

    ۵ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️