درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت چهل و چهارم :
قطره ای از آسمان روی گونه ام می افتد و بعد چند قطره پی در پی روی کت چرم سهراب می نشیند.
با لبخند دست هایم را رو به آسمان می گیرم و با ذوق می گویم:
- بارون میاد.
با لبخند، ذوق مرا تماشا می کند.
باران کمی شدت می گیرد.
با چای میان دستم، دستانم را باز می کنم و چرخ می زنم و با لبخند و نگران می گوید:
- سرما میخوری دختر.
با خنده می گویم:
- تو این بارون قشنگ، سرما خوردگیم حال میده
لطفا صبر کنید...
