درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت چهل و سوم :
با نفرت به چشم هایش خیره می شوم و محکم جواب اش را می دهم.
- به تو هیچ ربطی نداره.
فک اش می لرزد.
دست اش را بلند می کند و بعد مشت می کند.
- نمیخوام بزنمت غریبه، نمیخوام، پس گمشو برو تو.
خیره چشم هایش یاغی و وحشی با نفس نفس گفتم:
- بزن ببینم چطوری میزنی؟
هنوز حرف ام تمام نشده بود که صدای سیلی اش در محله مسکوت می پیچید.
- گمشو برو تو.
صورت ام را بر می گردانم و خیره چشم هایØ
لطفا صبر کنید...
