پارت صد و چهل و دوم :
سفیدیِ مطلق، بوی تند و گزندۀ الکل و مادۀ ضدعفونیکننده، و سپس صدایی ممتد و یکنواخت؛ «بیپ… بیپ… بیپ…» که مثل شلاقی باریک و منظم بر جدارههای جمجمهام فرود میآمد.
پلکهایم انگار با سربی مذاب به هم دوخته شده بودند. سنگین، کرخ و بیحس. هوا بوی نم و خاک مرطوب جاده را نمیداد؛ هوایی خشک، استریل و بیروح بود که با هر دم، نای خشکیدهام را میسوزاند. خواستم دهان باز کنم، اما زبانم مثل

لطفا صبر کنید...

راحیل
0تو ماه هشت بارداری بود چطور بچه ۷ ماهه به دنیا اومد