پارت صد و چهل و دوم :

سفیدیِ مطلق، بوی تند و گزندۀ الکل و مادۀ ضدعفونی‌کننده، و سپس صدایی ممتد و یکنواخت؛ «بیپ… بیپ… بیپ…» که مثل شلاقی باریک و منظم بر جداره‌های جمجمه‌ام فرود می‌آمد.
پلک‌هایم انگار با سربی مذاب به هم دوخته شده بودند. سنگین، کرخ و بی‌حس. هوا بوی نم و خاک مرطوب جاده را نمی‌داد؛ هوایی خشک، استریل و بی‌روح بود که با هر دم، نای خشکیده‌ام را می‌سوزاند. خواستم دهان باز کنم، اما زبانم مثل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راحیل

    0

    تو ماه هشت بارداری بود چطور بچه ۷ ماهه به دنیا اومد

    ۲ ساعت پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    هشت ماهش کامل نبود. نزدیک هشت ماهگی

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️