حکومت زنان به قلم مبینا ترابی
پارت صد و پنجاه و هشتم :
صدایش هنوز در گوشم بود.
_ بالاخره بیدار شدی، خانوم کوچولو!
لحنش عجیب بود؛ نه بلند، نه عصبانی. برعکس، آرام و مطمئن. انگار از همان لحظهای که وارد اتاق شده بود، میدانست همهچیز در اختیار اوست.
اما چیزی در صدایش بود که بیشتر از هر فریادی آزارم میداد.
اعتمادبهنفس.
آنقدر زیاد که انگار مرا نه یک آدم گرفتار، بلکه چیزی میدید که میتوانست هرطور دلش خوا
لطفا صبر کنید...
