ساکن پلاک 13 به قلم فاطمه اصغری
پارت نوزده :
بهروز بالای سالن، دست راستش را به عصای شاهی فندقی رنگش داده و به تنهایی روی مبل سه نفره نشسته بود. نیازی به این عصا نداشت. فقط با آن عصا و بند ساعتی که بین جیب و جادکمهی جلیقهاش آویزان بود ابهتش را بیشتر میکرد. کتش را کنارش روی مبل انداخته بود و آستینهای پیراهن کرم رنگش را با دکمهی تزیینی سیاه رنگی روی مچ بسته بود. دو خواهرش دو طرف او روی مبلهای تک نشسته و مشغول صحبت بودند. جÙ
لطفا صبر کنید...
