ساکن پلاک 13 به قلم فاطمه اصغری
پارت هجده :
- حالا هر چی. آذر دیگ بزرگ داره. گفت خودشم میاد کمکم گوجهها رو صاف کنیم.
نگاه تیزش را روانهی فری کرد که از همه جا بیخبر بود. آتشش دامن او را گرفت.
- این ننهی تو بیکار نمیتونه بشینه؟
رو به زری با لحنی تند شده و سرعت گرفته ادامه داد:
- شما دو تا از کجا همو پیدا کردین آخه؟ یکیتون شروع میکنه، اون یکی دنبالهشو میگیره... مادر من یکی میره دنبال رب و این داستانا که دØ
لطفا صبر کنید...
