مهیس به قلم یسنا حسین پور
پارت دوم :
تا خونه دویدم و نردهی حصار رو کنار زدم. خب اینجا روستا بود.
درست بود که انسانها هنوز تو دوران حماقتشون مونده بودن و تازه داشتن خونه میساختن، ولی ما فرق داشتیم.
حتی توی روستا هم امکانات فوران میکرد. در خونههامون همیشه باز بود.
میگفتن از وقتی شاهزاده به دنیا اومده، همهچیز درست شده و دیگه هیچ جرمی توی سرزمین ایلوس (خورشید) دیده نمیشه.
به سمت خونه رفتم.
صدای مادرم رو شنیدم که به پدرم، ویسون، میگفت:
«ما که سهتا بچه بیشتر نداریم، یکیشونم هنوز خیلی مونده تا به دنیا بیاد، این خونه برامون خیلی بزرگه. میتونیم یکمم پول از پادشاه قرض بگیریم....»
ایستادم.
پدر من چطور میتونست از پادشاه پول قرض بگیره؟
محکم سرم رو تکون دادم.
حتما منظورش بانکِ پادشاهیه.
با بیخیالی شونهای بالا انداختم و ادامه دادم. خوب بود که میخواستن خونه رو بفروشن تا منو تو یه باشگاه دائمی ثبتنام کنن.
برام مهم نبود جاشون تنگ بشه؛ این برای همهمون بهتر بود که بتونم خشمم رو کنترل کنم و دیگه اتفاقهایی مثل امروز تکرار نشه.
وارد خونه شدم. مامان به محض ورودم با نگرانی اومد سمتم و گفت:
«تام، چرا انقدر زود اومدی؟»
شونهای بالا انداختم:
«گرسنمه.»
سری تکون داد و رفت سمت آشپزخونه. همینطور که دنبالش میرفتم، به بابا سلامی دادم ولی چون تو فکر بود، متوجه نشد.
پشت سر مامان وارد آشپزخونه شدم و روی میز نشستم. گفت:
«اول دستهاتو بشور:»
پوفی کشیدم.
با آبی که کف دستم ظاهر کردم، دستهام رو شستم و منتظر موندم.
هنوز هیچکس، حتی مربیهام، نمیدونستن دقیقاً چه قدرتهایی دارم.
بهم میگفتن ممکنه با یه شوک یا عصبانیت خیلی زیاد، قدرتهام کامل آزاد بشن.
که اگه اینطور بود، باید هر روز این اتفاق میافتاد.
ظرفی که پر از گوشت بود رو جلوم گذاشت. چشمهام رو توی حدقه چرخوندم.
میدونست ترجیح میدم خودم شکار کنم، ولی اصرار داشت بگه که این کار ممنوعه.
در حال خوردن بودم و اونم روبهروم نشسته بود و با عشق نگام میکرد، جوری که داشتم به خودمم شک میکردم.
بلند شدم، تشکر کردم و به سمت اتاقم رفتم. گفت:
«تام، میخوایم خونه رو عوض کنیم. شاید تو و میکائیل مجبور بشید تو یه اتاق بمونید.»
سری تکون دادم، در اتاق رو باز کردم و خودمو روی تخت پرت کردم.
امروز با لین کلاس داشتیم تا انواع وردها و طلسمها رو یاد بگیریم.
تقصیر من نبود که اون هم دکتر بود و هم جادوگر! ولی انگار شانسم هیچوقت باهام یار نبود.
چشمهام رو بستم و سعی کردم کمی استراحت کنم.
چشمهام و که باز کردم، بازم از خشم پر بودم.
عصبی پوفی کشیدم، بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم.
وی کمکم باید میرسید.
نمیدونم چرا اصرار داشت بیاد دنبالم تا باهم بریم مدرسه.
درست بود که مسیر طولانی بود، ولی واقعاً نیاز به کسی نداشتم که بغل گوشم حرف بزنه تا برسم.
به سمت سرویس رفتم، صورتم رو شستم، آماده شدم، در اتاق رو باز کردم و وارد پذیرایی شدم.
سری چرخوندم، کسی رو ندیدم.
به سمت در رفتم و از حصار که بیرون زدم، مستقیم به راهم ادامه دادم.
میدونستم وی خیلی زود بهم میرسه، پس نیاز نبود براش وقت بذارم.
تقریباً نصف راه رو طی کرده بودم که صدای قدمها و نفسهای وی رفت روی اعصابم.
درست همون لحظه، ضربهای محکم به پشتم زد.
با عصبانیت برگشتم که نگاهش کنم، اما سریع دستهاشو بالا برد و گفت:
«هی! ببخشید، دو ساعت منتظرت بودم، تا اینکه بابات شاد و شنگول از خونه زد بیرون و گفت نیستی!»
منظورش از "شاد و شنگول" رو فهمیدم.
بههرحال، اونا جفت همدیگه بودن و اینکه جلوی بچههاشون کاری نمیکردن، خودش جای تعجب داشت. البته واسه من فرقی نداشت؛ چون اصولاً تحریک نمیشدم.
اینم یکی از راههایی بود که مربیهام پیشنهاد داده بودن برای کنترل خشم. سعی خودمو میکردم، ولی هیچوقت جواب نمیداد.
حرفی نزدم و به راهم ادامه دادم.
وی با نوچی دوباره کنارم راه افتاد و گفت:
«راستی، شنیدی بچههای مدرسهی داداشمو دارن میبرن شهر زندگی؟»
پام رو متوقف کردم و بهش نگاه انداختم.
شهر زندگی جایی بود که قصر سلطنتی و اقیانوس زندگی اونجا قرار داشتن.
خیلیها آرزو داشتن برن اونجا.
بالاخره وی موفق شده بود منو به حرف بیاره.
گفتم:
«خب، میکائیل هم که تو همون مدرسهست...»
با هیجان پرید وسط حرفم:
«آره دیگه، اونم میتونه بره. البته راهش خیلی دوره، ولی ظاهراً اجباریه. همه باید برن. حالا اگه ما رو هم ببرن چی؟ فکر میکنی فقط بزرگترا رو میبرن یا امسال همه باید برن؟»
دندونهامو با سَخَط روی هم فشار دادم.
نمیدونم چرا نمیزدم دندوناشو بریزم تو دهنش، تا یاد بگیره وسط حرفم نپره.
شاید یه روز امتحانش کنم!
بیوقفه شروع کرد به حرف زدن.
بین هیجاناتش گفت که اون مربیای که زده بودمش، حالش خوبه و دو روز دیگه میتونه دوباره کار کنه.
تعجبی نداشت.
اون یه گرگینه بود؛ اگه تو حالت گرگش میموند، زودتر خوب میشد.
لطفا صبر کنید...

نیلوفر ابی
0خیلی ممنون خسته نباشید پارت زیبایی بود تشکر