مهیس به قلم یسنا حسین پور
پارت یک :
به نام عشق
راهنما:
سرزمین ها
سرزمین انسان ها:زمین،که انسان ها روی آن زندگی میکنند.
بیشتر از انسان ها تشکیل شده ولی موجودات ماورایی طرد شده را نیز شامل می شود.
دنیای میانی:سرزمینی که بین دنیای انسان ها و سرزمین ایلوس قرار گرفته است.
مانند دنیای موازی بین آنها قرار داشته و دارای ویژگی های مشترکی از هر دو سرزمین است.
دورگه هایی که توسط انسانها و موجودات ماورایی پذیرفته نمی شوند در این سرزمین سکونت دارند.
ایلوس:سرزمین خورشید،مکانی که موجودات ماورایی در آن زندگی می کنند و از دو بخش طلسم شدگان و زندگی بخشان تشکیل شده است.
دارای فرمانروایی واحد است که بر آن حکومت می کند.با توجه به اینکه این موجودات از قومیت های متفاوت تشکیل شدند،زبان ها و فرهنگ های مختلفی در ایلوس زندگی می کنند.
که بعد ها این فرهنگ های مختلف به سرزمین انسانها هم راه خواهد یافت و کشورهای مختلف با فرهنگ های غنی شده از سمت موجودات ماورایی را تشکیل خواهند داد.
زندگی بخشان:موجودات ماورایی بدون جرم را تشکیل می دهد که بخش بزرگی از سرزمین ایلوس را تشکیل می دهند.
طلسم شدگان: بخش باقی مانده ی سرزمین ایلوس که از موجودات ماورایی گناهکار تشکیل می شود.
باقی سرزمین ها را در طول داستان خواهیم شناخت.
موجودات
گرگینه ها:موجوداتی بین انسان و گرگ که دارای سه نوع می باشند و نقطه ضعف همه ی آنها نقره است.
نوع اول:گرگینه هایی که فقط در ماه کامل می تواند تبدیل شود و به طور کامل به گرگ تبدیل می شود.
نوع دوم:گرگینه ای که هر زمان اراده کند می تواند تبدیل شود، ولی نه به طور کامل و فقط دندان ها و پنجه هایش تغییر می کند.
نوع سوم:گرگینه ای که هر زمان که بخواهد می تواند تبدیل شود، و به طور کامل تغیید شکل می دهد.
خوناشام ها:موجوداتی که قبلا انسان بودند ولی با استفاده از جادوی سیاه و به خاطر طمع،به موجوداتی با قلب مرده و سرعت بسیار بالا و نیاز به استفاده از خون هستند.
نقطه ضعف آنها نور خورشید و چوب است.
خوناشام های اصیل:خوناشام هایی که از جفت گیریه خوناشام های گذشته به وجود آمدند و نقطه ضعف های خوناشام هایی که با جادویی سیاه به وجود آمدند را ندارند.
قلب آنها تا هجده سالگی می تپد و در تولد هجده سالگی متوقف می شود،تنها راه برای به تپش افتادن دوباره ی قلب آنها دیدار با جفت حقیقی است.
روح های دریچه باز کن:موجوداتی که با استفاده از قدرت روحشان می توانند در مکان ها و زمان های مختلف دریچه باز کرده و جابه جا بشوند.
باقی موجودات را در طول داستان خواهیم شناخت.
توضیحات بیشتر:باید توجه کنیم اگرچه گذر زمان در سرزمین های مختلف یکسان است،ولی موجودات مختلف بسته به میزان قدرتی که دارند،می توانند در زمان یکسان رشد یکسانی نداشته باشند.
یعنی،رشد ذهنی و بدنی یک موجود ماورایی با رشد ذهنی و بدنی یک انسان یکسان نبوده و با وجود سن یکسان،هر کدام از آنها رفتار مخصوص به خودشان را داشته و میزان فهم و استقامت آنها نیز با یکدیگر متفاوت است.
بنابر این خواهشمندم رفتار کاراکترها با تصورات ذهنی خود از رفتار یک انسان مشابه در آن موقعیت مقایسه نکنید.
مقدمه:
وقتی باعث بهوجود آمدن روشنایی شد،
میگفتند خداوند او را برای ما آفرید،
تا بتوانیم روی زمین زندگی کنیم.
میگفتند خورشید برای روشن کردن زمین بهوجود آمد.
اما شاید او تنها برای روشن کردن شبهای زمین آمد،
شاید آمد تا نور زندگیاش را به ماه ببخشد،
تا هنگامی که تاریکی شب را دلپذیر کرد و به خودش بالید،
او را تماشا کند.
چرا گفتند وقتی خورشید غروب میکند،
شب میشود و ماه میآید؟
شاید خورشید طلوع میکند،
تا در جایی دیگر ماه روشناییبخش باشد.
شاید او برای ظهور ماه نهتنها غروب،
بلکه هر کاری میکند.
در این میان، ماه خاصتر است،
چرا که خورشید را مجاب کرده
به شبهای تار نگاه کند،
هرچند برای یافتن او،
و بگوید: "زیباست."
ترسناک است...
حسی که بین آنهاست...
تام
از شدت خشم و انرژی که توی بدنم موج میزد، به ستوه اومده بودم.
توی تمام پنج سال زندگیم، یه روز هم نبود که از شدت خشم دیوونه نشم.
باشگاه کنترل خشم توی این روستا تعداد محدودی داشت، که هموناهم شیفتی کار میکردن. چون جمعیتمون زیاد بود، مجبور بودیم گروه گروه شرکت کنیم.
سرم رو گذاشتم روی میز و از پشت شیشه به گلهای روی فرش خیره شدم.
فکر کردم، کدوم احمقی حاضر شده یه همچین طرحی بخره؟
پر از ظرافت و زیبایی… و این، تحریکم میکرد آتیشش بزنم.
سرم رو بلند کردم، برای هزارمین بار به ساعت نگاه کردم. پنج دقیقه مونده بود.
سعی کردم نفس عمیق بکشم و خودم رو آروم کنم،ولی بوی بدن ثمین(مامانم) و ویسون (بابام) اعصابم رو بیشتر به هم ریخت.
نگاهی به میکائیل (برادرم) انداختم. سه سال از من بزرگتر بود.
روی مبل روبهروم نشسته بود و با ترس نگاهم میکرد.
مگه نمیگفتند خونآشامها بویی ندارن؟
پس چرا بوی بدنش اینقدر حالم رو بههم میزد؟
من یه گرگینه بودم، ولی همزمان یه خونآشام هم بودم.
این دلیل قانعکنندهای نبود. چون از بوی بدن همه حالم بهم میخورد.
اصلاً نفس نمیکشیدم، جز وقتی که میخواستم آروم بشم...
که همیشه نتیجهاش برعکس می شد.
برق چشمای قرمزم که داشت به مشکی متمایل میشد، توی چشماش دیدم.
سرم رو دیوانهوار به میز کوبیدم.
صدای خرد شدن میز و جیغ مامانم... کمی، فقط کمی آرومم کرد.
وقتی ثانیهشمار رفت روی ۵۹، بلند شدم و با تمام وجود وارد باشگاه شدم.
مثل همیشه، اولین نفر از گروه خودم بودم.
اونا هیچکدوم مثل من خشمگین نبودن.
اگه جای اونا بودم، وقتم رو اینجا تلف نمیکردم.
رسیدنم، مثل همیشه، کمتر از یک ثانیه طول کشیده بود.
راسان، یکی از اعضای گروه قبلی که داشت وسایلش رو جمع میکرد، چشمغرهای بهم رفت.
مشتم رو بلند کردم و بدون فکر به سمت صورتش حملهور شدم.
من آروم مشت زدم—حاضرم قسم بخورم!
ولی نمیدونم چطور ممکن بود مشتم با اون شدت، باعث بشه از پنجرهی طبقهی ۱۲ پرت بشه پایین!
سرش خورد به تیرآهن.....
واقعاً شانس آورد که فقط زخمی شد و نمُرد.
وگرنه اگه باعث میشد اخراجم کنن، خودم میکشتمش!
البته این اتفاق به نفعم تموم شد، چون مربی با عصبانیت به سمتم حمله کرد و انقدر همدیگه رو زدیم که خون از بینیهامون جاری شد.
البته این فقط دربارهی من بود؛ صورت مربی واقعاً پر از خون بود.
بچهها رسیدن، با وحشت نگاهم میکردن.
ولی من خستهنشدنی بودم. رفتم سمتش، روی سینش نشستم، مشتم رو آماده کردم برای ضربهی آخر...
که "وی" (دوستم) دستم رو گرفت و فریاد زد:
-کشتیش تام! بکش عقب، تا هممون رو پرت نکردن بیرون!
به زور از روش بلندم کرد.
من نفسهام رو قطع کردم تا بوی بدنشون دوباره روی اعصابم تأثیر نزاره.
لبخند زدم، همون لبخند خاص....
اون لبخندی که باعث میشد میکائیل ازم فرار کنه،
و مامانم قربونصدقهی اون دوتا چاله روی گونم بره...
وی فریاد زد:
«بچهها نبضش خیلی ضعیفه، کمک کنید!»
من اعصابم خراب بود، مغروربودم، و هیچچیزی برام مهم نبود.
ولی بچههای گروه انقدر هوام رو داشتن که خودمم تعجب میکردم.
مثلاً همین الان، مسیح نزدیک شد؛ کسی که قدرت شفا داشت.
قدرتی که خیلی کم پیدا میشد.
که همونم فقط میتونست زخمهای سطحی رو درمان کنه.
ولی میگفتن شاهزادهی خورشید، اونه که میتونه هر زخمی رو درمان کنه.
میگفتن هرکاری بخواد میتونه بکنه، هر جا بخواد می تونه بره و به هر چیزی که اراده کنه می تونه تبدیل بشه.
بلوف نبود؛
اون اژدها، یا هرچی که بود و فقط زیباییشو دیده بودم، خودش گواه این حرفا بود.
من دلم میسوخت برای اون شاهزاده.
منی که قدرت چندانی نداشتم، هر روز خشمم بیشتر میشد.
اونی که نشونهی روحش توی اقیانوس زندگی ، هر روز غرشش بلندتر به گوش میرسید، حتما از شدت خشم خودش رو تیکهپاره میکرد.
نگاهم به مسیح افتاد که از زمین بلند شد و گفت:
«زخمهای سطحیشو بستم ولی معلوم نیست چجوری زدی که نبضش اینقدر ضعیف شده.»
شونهای بالا انداختم و به سمت در رفتم.
حالا که نسبتا آروم شده بودم، ترجیح میدادم زمان باقیمونده رو بدوم.
وی فریاد زد:
«تام! حداقل بیا کمک کن ببریمش پیش لین!»
دستی به نشونهی "برو بابا" براش تکون دادم که فحشی نثار پدرم کرد.
با خودم فکر کردم، تنها کسی که از دستم در امانه، همینه: وی
لطفا صبر کنید...

نیلوفر ابی
0من علاقه زیادی به این نوع رمان ها دارم ممنون از نویسنده محترم خیلی قشنگ بود تشکر