مهیس به قلم یسنا حسین پور
پارت سوم :
وقتی رسیدیم، در مدرسه داشت بسته میشد.
بچهها شروع کرده بودن به دویدن.
وی دستمو گرفت و مثل سگ دوید، منم با خودش کشید داخل.
همون لحظه که وارد شدیم، در بسته شد.
سریع برگشتم و یه نگاه به دیاکو، سرایدار پیر و احمقمون، انداختم.
وی با صدای بلند گفت:
«دیا! از این به بعد حواست باشه تام بیاد تو بعد درو ببند!»
نگاهمو از دیا برداشتم و به وی دوختم. انگار از جونش سیر شده بود!
وقتی نگاهمو دید، شونهای بالا انداخت و گفت:
«من دستنخوردهم عزیزم، اینجوری نگام کنی حامله میشم»
بعدم زد زیر خنده.
مشتمو بالا آوردم که یه دستی به صورت دستنخوردهش بکشم، که یه نفر از پشت مچم رو گرفت.
میلیمتری جابهجا نشدم، ولی قدرت مسیحو به وضوح حس کردم.
حامی از سمت راستم گفت:
«وی، مریضی؟ میدونی اعصاب نداره. بخدا میزنه صورت دستنخوردتو میاره پایین!»
دست مسیح ازم جدا شد.
با کلافگی کراوات لباس فرمم رو شل کردم. نگاه خصمانهای بهشون انداختم.
بذارید معرفی کنم: دوستان رومخم، در ردهی اول وی، که هیچوقت ولم نمیکنه.
بعدش هم مسیح، حامی، رایان و جان.
یه مشت چسب دوقلو که اگه به عنوان چسب ازشون استفاده کنی شاید یه فایدهای داشته باشن!
جان با اون قیافهی تپل و لواشک به دهنش نزدیک شد و همزمان دستامونو گرفت و کشید سمت کلاس.
وارد شدیم.
یه میز دوطرفه برداشتیم.
من نشستم سمت دیوار، بعدش وی و حامی.
روبهرومون هم جان، رایان و مسیح نشستن.
سرم رو تکیه دادم به دیوار و چشمهامو بستم.
پچپچ بچهها شروع شد.
چند ثانیه بعد، استاد وارد شد و همه بلند شدن...
همه جز من که اصولاً به کسی احترام نمیذاشتم.
البته اینبار ظاهراً برام بد شده بود.
چشمهامو باز کردم.
استاد همراه یه مرد دیگه وارد شده بودن.
اون مرد با چشمای ریز شدهاش نگاهم میکرد.
استاد هی از پشتش بهم علامت میداد که بلند شم.
بلند شدم و مستقیم زل زدم تو چشماش. به خاطراتش نفوذ کردم...
مأمور سلطنتی، گابریل شاو.
از پایتخت اومده بود تا برای بردن ما به اونجا، همراهیمون کنه.
براش دهنکجی کردم.
نگاهش رو ازم گرفت.
استاد لین –که دکتر مجموعه هم بود و از خرابکاری من خبر داشت– شروع کرد به حرف زدن:
«ممنون بچهها. میتونید بشینید.»
(همه نشستن، منم ابرویی بالا انداختم و نشستم.)
استاد ادامه داد:
«مطمئناً بیشترتون خبرها رو شنیدید و میدونید برنامهی سفر علمی امسالمون چیه. خب، ما به شهرهای زیادی رفتیم،که هر کدوم فایدهای داشتن، اما اینبار قصد داریم تاریخ سرزمینمون رو چک کنیم؛ چیزی که خیلی مهمه و شما اصلاً بهش اهمیت نمیدین. بنابراین ما فکر کردیم اگه بتونین اون رو بهصورت زنده ببینین، تاثیرات خوبی روی شما داره.»
وی که کنارم بود، انقدر دستش رو بالا گرفته بود که کم کم داشت از بدنش جدا می شد ، بالاخره حامی دلش سوخت و گفت:
ـ استاد، وی سوال داره.
لین به سمتش برگشت و سری تکون داد. وی با شوق گفت:
ـ یعنی میخوایم بریم شهر زندگی؟ شرایطش چجوریه؟ چند روز میمونیم؟ کجا میمونیم؟ میتونیم قصر رو ببینیم؟ وای، میگن اونجا یه کتابخونهست که هر چی بخوای توش هست! یا ملکه نور، میتونیم ببینیمش؟
لین گفت:
ـ خب، آقای شاو اینجا هستن تا به همین سوالا جواب بدن.
گابریل شاو سرش رو تکون داد و لب به صحبت باز کرد:
ـ اگه بخوام خلاصه بگم، بله، قراره با هم به شهر زندگی بریم.
چون تعدادتون بالاست، همه از یه دروازه عبور نمیکنین.
بچههای بزرگتر هم توی این سفر باهاتون همراه میشن.
از شهرهای دیگه هم دانشآموز میاد.
برای همین چند تا ساختمون ۱۰۰ طبقه در نظر گرفتیم که مدرسهها و شهرهای کوچیک هر کدوم توی یه طبقه اقامت دارن.
همهی هزینهها رو خود پادشاه پرداخت میکنه، پس لازم نیست نگران چیزی باشین.
ـ هر روز با راهنماها به قسمتهای مختلف شهر میرید و یه روز خاص که پادشاه تعیین میکنه، به قصر میریم تا از بخشهایی که اجازه داریم، دیدن کنیم.
دربارهی دیدن ملکه نور هم باید بگم، دیدن اعضای سلطنتی بستگی به خواست خودشون داره.
نیازی نیست زانو بزنین یا سرتون رو پایین بگیرین، ولی باید نهایت احترام رو رعایت کنین.
اینطوری خودتون و خانوادتون رو حفظ میکنین.
ـ روز آخر میریم به تالاب گلها که از اقیانوس زندگی سرچشمه میگیره.
شاید اونجا بتونین گل زندگی خودتون یا حتی گل جفتتون رو پیدا کنین.
(بهوضوح برق چشمهای بچهها رو دیدم.
گل زندگی چیزیـه که وجودت رو توی این سرزمین حفظ میکنه.
از زمان ورود روحت، توی اون باتلاق رشد میکنه و بعد از تولدت، رشدش متوقف میشه.
اگه نابود بشه، قدرتت هم نابود میشه.)
ـ برای این سفر نیازی به رضایتنامهی خانواده نیست، اما میتونین خبرش رو بهشون بدین چون سفر الزامیه و همه باید برن.
یه نکتهی مهمتر اینه که همهی امکانات اینجا توی شهر زندگی هم هست.
مثلاً باشگاه کنترل خشم، که توی هر اتاق گروهی وجود داره. پس بهتره دردسر درست نکنید، چون توی شهر زندگی، حتی اتفاقهای کوچیک هم بیجواب نمیمونن.
ـ برای چی باید بیایم؟
چشمهای لین گشاد شد.
بوی دردسر میاومد، نه؟

لطفا صبر کنید...

نیلوفر ابی
0تام پسر شروعصبی هست حتما یه گندی میزنه ممکنه هم جفتش پیدا کنه وبتونه خشمش کنترل کنه ممنون خسته نباشید پارت زیبایی بود تشکر فراوان