پارت چهل و سوم :
به خونه که رسیدم مامان و بابا رو ندیدم. لباس عوض کردم و بعد از دوش گرفتن اول به آشپزخونه رفتم تا برای خودم چای بریزم.
گوشیم رو باز کردم و اسم اکتای باعث شد ناخوداگاه لبخند عمیقی روی لبم بشینه.
- رسیدی خونه؟
جوابش رو دادم و شروع به فکر کردن کردم. اگر جدی میاومد و زنگ خونهرو میزد باید چیکار میکردم؟ درسته که چیزی دستش نداشتم تا بخوام بترسم ولی به هر حال اصلا جلوهی قشنگی نداØ
لطفا صبر کنید...

آمنه
0پارت عالی ولی عالی توصیف کردین مادربزرگها چطور هستن فقط سرمه هم میذاشتن اخه بدجور زنهای قدیم با سرمه چشمهای قشنگی دارن