پارت چهل و سوم :

به خونه که رسیدم مامان و بابا رو ندیدم. لباس عوض کردم و بعد از دوش گرفتن اول به آشپزخونه رفتم تا برای خودم چای بریزم.
گوشیم رو باز کردم و اسم اکتای باعث شد ناخوداگاه لبخند عمیقی روی لبم بشینه.
- رسیدی خونه؟
جوابش رو دادم و شروع به فکر کردن کردم. اگر جدی می‌اومد و زنگ خونه‌رو می‌زد باید چی‌کار می‌کردم؟ درسته که چیزی دستش نداشتم تا بخوام بترسم ولی به هر حال اصلا جلوه‌ی قشنگی نداØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آکین در رمان عاصی آکین
تصویر شخصیت اُکتای در رمان عاصی اُکتای
تصویر شخصیت آریل در رمان عاصی آریل
تصویر شخصیت آرون در رمان عاصی آرون
آخرین نظرات ارسال شده
  • آمنه

    0

    پارت عالی ولی عالی توصیف کردین مادربزرگها چطور هستن فقط سرمه هم میذاشتن اخه بدجور زنهای قدیم با سرمه چشمهای قشنگی دارن

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️