عقد ممکن به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و چهل :
صبح توی هول و ولا بودم که دوباره زنگ نزند و مرا با صورت پف آلود نبیند! شب سالاد الویه خورده بودم و ورم صورتم نمی خوابید.
نمی دانستم اگر زنگ زد چطور دست به سرش کنم.
بعد از صبحانه به سختی لباس پوشیدم و از پله ها پایین رفتم.در جواب اعتراض مادر گفتم؛ می روم پیاده روی تا چاقتر نشوم و وزنم بخوابد.
از در ساختمان که بیرون آمدم؛ مازیار جلویم سبز شد.
نمی دانم چرا تا به آن روز ندیده بودمش.
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
Z.k
1عجب پررویی این مازیار مردک خجالت نمیشه هنوز چشمش دنبال این دختر بیچاره اس وای چقدر وقیحه 😬😬
۱۸ ساعت پیشنسترن
2مازیار به درد نخور هیز لطف میکنین یکم پارتهارو بیشتر کنین آخه ما گناه داریم 😉
۱۹ ساعت پیشزهراخ
2بووی.. این دختر کم دردسر کشیده، این مازیارم ول کن نیست تو از کجا پیدات شد حالا
دیروز
لطفا صبر کنید...

محرابی
1ممنون از شما زیبا ودلنشین بود خدا قوت. ای بابا این مازیار عجب احمقیه تموم شد دیگه ول کن هی خرمن کهنه جابه جا میکنی. بی عرضه بودی حالا هی بیا چرت بگو