پارت صد و چهل :

صبح توی هول و ولا بودم که دوباره زنگ نزند و مرا با صورت پف آلود نبیند! شب سالاد الویه خورده بودم و ورم صورتم نمی خوابید.
نمی دانستم اگر زنگ زد چطور دست به سرش کنم.
بعد از صبحانه به سختی لباس پوشیدم و از پله ها پایین رفتم.در جواب اعتراض مادر گفتم؛ می روم پیاده روی تا چاق‌تر نشوم و وزنم بخوابد.
از در ساختمان که بیرون آمدم؛ مازیار جلویم سبز شد.
نمی دانم چرا تا به آن روز ندیده بودمش.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آلاله در رمان عقد ممکن آلاله
تصویر شخصیت شهرام در رمان عقد ممکن شهرام
تصویر شخصیت بنیامین در رمان عقد ممکن بنیامین
تصویر شخصیت مادر آلاله،سولماز در رمان عقد ممکن مادر آلاله،سولماز
تصویر شخصیت شیرین خانم ،مادر شهرام در رمان عقد ممکن شیرین خانم ،مادر شهرام
تصویر شخصیت آیدا در رمان عقد ممکن آیدا
تصویر شخصیت فیروزه در رمان عقد ممکن فیروزه
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    1

    ممنون از شما زیبا ودلنشین بود خدا قوت. ای بابا این مازیار عجب احمقیه تموم شد دیگه ول کن هی خرمن کهنه جابه جا میکنی. بی عرضه بودی حالا هی بیا چرت بگو

    ۶ ساعت پیش
  • Z.k

    1

    عجب پررویی این مازیار مردک خجالت نمیشه هنوز چشمش دنبال این دختر بیچاره اس وای چقدر وقیحه 😬😬

    ۱۸ ساعت پیش
  • نسترن

    2

    مازیار به درد نخور هیز لطف میکنین یکم پارتهارو بیشتر کنین آخه ما گناه داریم 😉

    ۱۹ ساعت پیش
  • زهراخ

    2

    بووی.. این دختر کم دردسر کشیده، این مازیارم ول کن نیست تو از کجا پیدات شد حالا

    دیروز
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️