طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت چهل :
گوشی رو میذارم روی میز کنار تختم و پتو رو میکشم روی خودم.
هنوز حرفهای بابا توی سرمه.
«عرفان قبلاً هم اومده بود خواستگاری...»
«من با خوشبختی تو موافقم.»
چشمهامو میبندم،صدای پیام گوشی بلند میشه.
دستم رو از زیر پتو بیرون میارم و گوشی رو برمیدارم.
عرفانه.
چند ثانیه به اسمش خیره میمونم، ولی پیام رو باز نمیکنم.
گوشی رو برمیگردونم سر جاش.
<
لطفا صبر کنید...
