مصلوب سراب به قلم فاطمه هاشمی
پارت سی :
بلند شد و آرمن رو برد تو اتاقش و بعد برگشت و کنارم نشست و بغلم کرد.
- چرا انقدر گریه میکنی، تو که هنوز باهاش حرف نزدی، اول باهاش صحبت کن شاید اصلا اونطور که تو فکر میکنی نشد!
اما من مطمئن بودم آیین از همچین چیزی به سادگی نمیگذره، اون منی که تو بدترین شرایط زندگیش تنهاش گذاشتم رو نمیبخشید و من باید تو جهنمی که خودم درست کرده بودم میسوختم.
مدت طولانی تو بغل ساحل گریه کØ
لطفا صبر کنید...
