پارت بیست و هفتم :
برگشتم سمت عرشیا و نگران نگاهش کردم.
تمام صورتش از خون پر شده بود.
نیکا برعکس اون چهار نفر که اصلا حال عرشیا براشون مهم نبود نگاهش به عرشیا بود اما هیچ خندهای نداشت.
یه جور دو دلی تو نگاهش بود.
با دستمال کاغذی یکم خونهای روی صورتش رو پاک کردم و وقتی یکم وضعیتش بهتر شد، با چشمام دنبال جایی گشتم که صورتش رو بشورم.
داشتم دور و برو نگاه میکردم که عرشیا دستمو گرفت و صدام زد.<
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
بعد از دو جلد رمان فقط به اینکه کتک خورده نخندید🤣😔
۴ روز پیشAiriyana
0مود پسرایی که از شادی کتک خوردن در آینده:🎀🩷✨🐥
۴ روز پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
پرنسسعلی🎀
۴ روز پیشAiriyana
0طعم اون بستنی طالبیا همیشه تو دهنشون شیرین میمونه🤌🏻✨
۴ روز پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
دقیقااااااا
۴ روز پیشAiriyana
0با این گذشته آیدا بهش نمیخوره الان با سامان باشه😭 زن، منظورت چیه من چرا اینو درک نمیکنم😭
۴ روز پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
میفهمیییید😭
۴ روز پیشAiriyana
0مرتیکه رو ببینا، امیدوارم مرده باشه تو اون دنیا جهنم با چوب آلبالو تبدیل به غار علی صدرش کنن😭
۴ روز پیشAiriyana
0ترکیب اشکان و شادی و آتش و حتی نیما، عملا گردباده😂😭
۴ روز پیشAiriyana
0پیشرفت به این میگن، از گوشه گیری شدید رسیده به راننده مسابقه های رالی، آخی نینیی 🤗🤧😂
۴ روز پیشAiriyana
0عرشیا مثل این عاشقای دل شکسته اس با وجود اینکه هنوز نرفته تو رابطه😂😔
۴ روز پیشسامیا
0بیچاره آیدا🥺
۵ روز پیشBiti
0وایی منم مثل شادی هستم کل ویرایش محل ازم کتک خوردن و بابام همیشه میگه تو بزن بقیش با من
۲ هفته پیشجلبکِ امیر
0بیچارهه🥲😭💔
۲ هفته پیشرویا
2بیچاره آیدا🙁🥺
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

Airiyana
0آخی نینی نیکا نگران عرشیا شده🤧😔 دست بزنید و شادی کنیدد