طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت سی و نهم :
چند دقیقه همونجا کنار مامان میشینم. سرم هنوز درد میکنه و احساس میکنم تموم اتفاقهای امشب مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد میشن.
بالاخره آروم از جام بلند میشم.
ـ خب... من برم یه کم استراحت کنم. واقعاً خستهام.
هنوز دو قدم برنداشتم که صدای بابا بلند میشه.
ـ سارا؟ کجا؟
برمیگردم.
ـ هیچی بابا، میخوام برم تو اتاقم.
بابا با دست به مبل اشاره
لطفا صبر کنید...
