پارت شصت و هشتم :

وارد آن چاردیواری شدم. چاردیواری که چه عرض کنم، یک دخمه‌ی دوازده‌متری! یک گوشه‌اش کنار پنجره، تخت باباعطا بود و کنج دیگرش را با گذاشتن یک اجاق لکنته کوچک کنار سینک، مثلا شبیه آشپزخانه درست کرده بودم. خودم هم شب‌ها روی تشک کف اتاق می‌خوابیدم. انتهای اتاق یک حمام کوچک و نم‌زده بود. دلم برای همان خانه‌ی نقلی و قدیمی خودمان تنگ شده بود، حداقل مستقل بود و یک اتاق و آشپزخانه‌ی سوا داشت. خا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت دیار در رمان دیار مجنون، تبار لیلی دیار
تصویر شخصیت مه‌یاس در رمان دیار مجنون، تبار لیلی مه‌یاس
تصویر شخصیت میکائیل در رمان دیار مجنون، تبار لیلی میکائیل
آخرین نظرات ارسال شده
  • نانا

    0

    کاشکی بابا عطا زودتر خوب بشه🥺 واقعا دیدن آدمی که خیلی دوسش داری توی این اوضاع خیلی سخته ، و مهمتر از اون نگهداریش💔

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    امیدوارم 💔🙏

    ۳ هفته پیش
  • ریحانه

    0

    یعنی خاک دوعالم تو سر پناه که قدر جواهری چون بابا عطا رو ندونست واقعا که خلایق هرچه لایق

    ۲ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    😁😁👌👌

    ۲ هفته پیش
  • ریحانه

    0

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۲ هفته پیش
  • میم

    1

    چرا دیار پیداش نیست،کاش اون تصادف لعنتی نبود الان اون بود که به مه یاس کمک می کرد و باباعطا هم دوستش داشت 🥺🙏🏻

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    این عصر همون روزه و میکائیل بعد از قرارش با دیار اومده اونجا پیش مه‌یاس. حالا پارتای جلوتر مشخص میشه عزیزدلم

    ۳ هفته پیش
  • میم

    1

    وای،میکائیل بیچاره ،مه یاس چه فکرایی می کنه دربارش نمی دونه اون مثلا بی لیاقت خودشه،کاش از اول عاشق این می شد زندگی کم دردسری تری حالا داشتند🤭🥺

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    میکائیل دیر اومد تو بازی ، دیار زودتر دل برد😁

    ۳ هفته پیش
  • میم

    1

    فقط کسیکه چنین بیمارایی پرستاری کرده می فهمه چقدر سخته،نه پرستاریش بلکه دیدن عذاب وجدان بیمار برای عذاب دادن فرزندش،حالا اگه پسر بود مه یاس کمتر خجالت می کشید 🥺

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    آره دختر پرستار باباش باشه خیلی سخته 🥺💔

    ۳ هفته پیش
  • میم

    1

    طفلک مه یاس،چقدر سخته اینقدر تنها باشی،،آدم بودن چقدر سخت شده،پناه و یاسین با اولین مشکل تمام انسانیتشونو از دست دادن،مرگ یاسمین خواست خدا بود،قرار نیست بخاطر جلوگیری از مرگش چند نفرو به کشتن بدن 😔

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    مرگ اون بهونه شد انگار تا خود واقعیشون رو بشه

    ۳ هفته پیش
  • Z.k

    1

    مه یاس این همه گرفتاری داره دیار هم که باشه فقط بار مشکلاتش زیاد میشه کاش یه طوری می شد بامیکاییل جفت می شدند خیلی پسر گلی😍😍

    ۳ هفته پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    دل عاشق دیار رو چه کنیم؟😄مه‌یاس که اصلا درمورد میکائیل طفلی، تو باغ نیست...

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️