پارت شصت و هفتم :
نگاه خیرهی میکائیل به لیوان خالی روی میز بود. تهِ دلم انگار تیغ کشیده شد. موجی از غبطهای تلخ و گزنده به سینهام ریخت. پسری که روبهرویم نشسته بود، برای دختری که من با تمام وجود عاشقش بودم، از خودش گذشته بود. کلید خانهاش را داشت، در تنگناهای روزگار گرهگشایش بود و بیمنت، سپرِ بلای او شده بود. تکهای از حسادتی کور و در عین حال محترمانه، مثل خاری در گلویم گیر کرد. «لعنت به این تقدیر..
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون ماهرخ عزیزم. 🙏🥰🌹
۳ هفته پیشریحانه
0❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۲ هفته پیشنانا
0😍❤️✨ مثل همیشه عالی
۳ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون عزیزم🙏🌹
۳ هفته پیشZ.k
1چقدر این میکائیل اقاس کاش مه یاس همون اول با میکائیل جوش میخورد🫠🫠
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

ماهرخ
1میکاییل دوست داشتنی 🥺🥺 خداقوت عزیزم