نقش منفی به قلم حدیث افشارمهر
پارت چهل و نهم :
وارد دفتر بازجویی شدم. از پشت شیشه، به سایکو چشم دوختم. حالا ازش می ترسیدم، خیلی زیاد.
حرف های اون پیرمرد به یادم اومد. تک تک کلامتش مثل خار زهر دار، توی وجودم کوبیده شد. بغض توی گلوم نشست. احساس احمق بودن خالص به بند بند وجودم سرایت کرد. چرا برعکسش رو فکر می کردم؟ چرا مثل احمق ها رویایی و قصه وار تصور می کردم؟ این که به صورت معجزهآسا، کسی که اینقدر کاریزماتیک و جذاب به نظر می رسه، در وا
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

عام
0نباید اول اظهارات پیرمرد رو با جزئیات پرونده و اثر گاز رو بدن مقتول رو بررسی می کرد بعد قضاوت میکرد؟