پارت چهل و نهم :

وارد دفتر بازجویی شدم. از پشت شیشه، به سایکو چشم دوختم. حالا ازش می ترسیدم، خیلی زیاد.
حرف های اون پیرمرد به یادم اومد. تک تک کلامتش مثل خار زهر دار، توی وجودم کوبیده شد. بغض توی گلوم نشست. احساس احمق بودن خالص به بند بند وجودم سرایت کرد. چرا برعکسش رو فکر می کردم؟ چرا مثل احمق ها رویایی و قصه وار تصور می کردم؟ این که به صورت معجزه‌آسا، کسی که اینقدر کاریزماتیک و جذاب به نظر می رسه، در وا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عام

    0

    نباید اول اظهارات پیرمرد رو با جزئیات پرونده و اثر گاز رو بدن مقتول رو بررسی می کرد بعد قضاوت میکرد؟

    ۲ ساعت پیش
  • حدیث افشارمهر | نویسنده رمان

    یه‌وکیل یا کارگاه حرفه ای وقتی استخدام میشه که بقیه نتونسته باشن پرونده رو حل کنن حالا اون چطور‌ موفق میشه؟ که فقط به شواهد دم دستی و اظهارات توی پرونده بسنده نکنه وگرنه راهی رو رفته که همه رفتن

    ۳۶ دقیقه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️