پارت چهل و هشتم :

سرم رو با سرعت چرخوندم و با دیدن همون زن که درست پشت پنجره توی دل تاریکی ایستاده بود و من رو تماشا می‌کرد، ته دلم خالی شد. چند بار پلک زدم تا تونستم واضح ببینمش. از همین فاصله هم اون کاغذی‌های پوسیده، لامپ شکسته روی سقف، و ختم انکار نشدنی توی چشم‌های اون زن رو دیدم. قدمی به عقب برداشتم. زانوهام از ترس می‌لرزیدن. آب دهنم رو قورت دادم.
چقدر ترسناک و رازآلود به نظر می‌رسید.
چرا نخواست

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️