نقش منفی به قلم حدیث افشارمهر
پارت چهل و هشتم :
سرم رو با سرعت چرخوندم و با دیدن همون زن که درست پشت پنجره توی دل تاریکی ایستاده بود و من رو تماشا میکرد، ته دلم خالی شد. چند بار پلک زدم تا تونستم واضح ببینمش. از همین فاصله هم اون کاغذیهای پوسیده، لامپ شکسته روی سقف، و ختم انکار نشدنی توی چشمهای اون زن رو دیدم. قدمی به عقب برداشتم. زانوهام از ترس میلرزیدن. آب دهنم رو قورت دادم.
چقدر ترسناک و رازآلود به نظر میرسید.
چرا نخواست
لطفا صبر کنید...
