نقش منفی به قلم حدیث افشارمهر
پارت چهل و نهم :
وارد دفتر بازجویی شدم. از پشت شیشه، به سایکو چشم دوختم. حالا ازش می ترسیدم، خیلی زیاد.
حرف های اون پیرمرد به یادم اومد. تک تک کلامتش مثل خار زهر دار، توی وجودم کوبیده شد. بغض توی گلوم نشست. احساس احمق بودن خالص به بند بند وجودم سرایت کرد. چرا برعکسش رو فکر می کردم؟ چرا مثل احمق ها رویایی و قصه وار تصور می کردم؟ این که به صورت معجزهآسا، کسی که اینقدر کاریزماتیک و جذاب به نظر می رسه، در وا
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
دختر صحرا
0اصلا به نظرم بابا و مامان ژاکلین هم سایکو کشته
۴ هفته پیشفریده
0ژاکلین خیلی شخصیت سطحی و غیرحرفه ای داره به نظرم. اظهارات این پیرمرد هم قطعا توی پرونده بوده.
۴ هفته پیشعام
2نباید اول اظهارات پیرمرد رو با جزئیات پرونده و اثر گاز رو بدن مقتول رو بررسی می کرد بعد قضاوت میکرد؟
۴ هفته پیش
حدیث افشارمهر | نویسنده رمان
یهوکیل یا کارگاه حرفه ای وقتی استخدام میشه که بقیه نتونسته باشن پرونده رو حل کنن حالا اون چطور موفق میشه؟ که فقط به شواهد دم دستی و اظهارات توی پرونده بسنده نکنه وگرنه راهی رو رفته که همه رفتن
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

ندا
0وای دارم دیونه میشم چرا پارت بعدی نمیزارید ۵روز شده