طلوع دوباره به قلم فاطمه منصورآبادی
پارت سی و هشتم :
بابا چند لحظه به در بستهی اتاق مامان خیره میمونه. بعد نفس عمیقی میکشه و آروم به سمت اتاق میره.
منم همونجا وسط پذیرایی وایسادم. هنوز نگاه عرفان و حرفهای بابا توی ذهنم رژه میره . نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته.
بابا چند بار به در اتاق میزنه و باصدای آروم میگه:
ـ عزیزم؟ درو باز کن، خواهش میکنم.باید باهات حرف بزنم
صدای مامان از پشت در میاد.
ـ نمیخوام
لطفا صبر کنید...
