خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت هفتاد و سوم :
زیر سنگینی نگاه همه اشان؛ سینی را به دست سبحانی سپردم که به سمتم نیم خیز شد تا آن را از من بگیرد.
همزمان با نگاهی مثلا خجالت زده لب گزیدم:
_ خواهش میکنم مشکلی نیس. بغل دستی شما باید شرمنده باشه آقا!
به ثانیه نکشیده رنگ و روی غول بیابونی زرد شد.خان دایی و سبحان با نگاهی کنجکاو و متعجب از حرفی که زدم به من چشم دوختند. آخی....بیچاره مردک اصلا توقع نداشت آشنایی از قبل بدم!
لطفا صبر کنید...
