پارت هفتاد و چهارم :

سر از نوع نگاهش در نیاوردم.
با خودم گفتم حتما باز برخوردم را با سبحان دیده که اینطور با نگاهش برایم خط و نشان می کشید.

کلافه از سنگینی نگاه خیره اش، تا قدمی عقب برداشتم هاجر خانم؛ دستم را گرفت و کنار سفره نشاند:
_ بشین خاله جان چرا سرپایی...

به اجبار هاجر خانم ؛ مجبور شدم کنار خان دایی بشینم.
فقط از اینکه ستایش هم آمد و طرف دیگرم نشست خوش حال شدم.

به هیچ وجه نمیخ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️