خان دایی به قلم آرزو هاشم آبادی
پارت هفتاد و چهارم :
سر از نوع نگاهش در نیاوردم.
با خودم گفتم حتما باز برخوردم را با سبحان دیده که اینطور با نگاهش برایم خط و نشان می کشید.
کلافه از سنگینی نگاه خیره اش، تا قدمی عقب برداشتم هاجر خانم؛ دستم را گرفت و کنار سفره نشاند:
_ بشین خاله جان چرا سرپایی...
به اجبار هاجر خانم ؛ مجبور شدم کنار خان دایی بشینم.
فقط از اینکه ستایش هم آمد و طرف دیگرم نشست خوش حال شدم.
به هیچ وجه نمیخ
لطفا صبر کنید...
