شاه نشین تاریکی به قلم کیانا بهمن زاد و دیبا کاف
پارت چهل و پنجم :
(مرصاد)
همین که وارد راهرو شدم در بزرگ عمارت رو پشت سرم بستم.
همهمه ای که چند دقیقه قبل همه جا رو برداشته بود، کم کم داشت می خوابید.
چند نفر از افراد شیخ گوشه و کنار ایستاده بودند و هر کدوم چیزی زیر لب می گفتند.
یکی از خدمتکارها با عجله از کنارم رد شد و حتی جرئت نکرد درست نگاهم کنه اما همینکه چند قدم دور شدم، صدای آرومش رو شنیدم که به نفر کناری چیزی می گفت:
_ شیخ خیلÛ
این پارت به قلم کیانا بهمن زاد نگاشته شده است و مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
