شاه نشین تاریکی به قلم کیانا بهمن زاد و دیبا کاف
پارت چهل و ششم :
_ فقط میرم ببینم حالش چطوره.
قدم هام سریع تر شد اما همینکه به انتهای راهرو رسیدم، متوجه دو تا از نگهبان ها شدم.
لعنتی.
فکر اینجا رو نکرده بودم.
همین که من رو دیدند، یکیشون جلو اومد.
_ مرصاد خان، شیخ گفتن هیچکس بدون اجازه وارد این قسمت نشه.
نگاهم رو به در پشت سرش دوختم و سرد جواب دادم:
_ من هیچکس نیستم.
_ ولی دستور شیخه.
_ شنیدم... پس برو کنار... من مثل شما از کسی Ø
این پارت به قلم کیانا بهمن زاد نگاشته شده است و مطالعهی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

هانی
0جدا از شوخی و چه میدونم رفتارای متفاوت مرصاد. من از مردونگیش خیلی خوشم اومد🙃گفت به هر قیمتی شده این کارو میکنه و خودشو تو دردسر انداخت