خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت پنجاه و نهم :
کمی پیش کیوان دراز کشیدم و به کمک دمنوشی که نمیدانم چه بود به خواب رفتم.
وقتی بیدار شدم که کیوان داشت با تلفن حرف میزد. وقتی قطع کرد رو به من که داشتم برای خودم چایی میریختم گفت:
- راحت خوابیدی؟... با بچهها هماهنگ کردم بریم چند روز شمال
- با کیا؟
- بچهای اکیپ دیگه... نگین، لیلا و بقیه
خوشحال شدم. از بودن با لیلا خوشحال شدم، هرچند که از نگین حس خوبی نمیگرفتم.
- کی باید بریم؟
لطفا صبر کنید...

زارا۶۴
0نمی دونم از چیه اون همیشه طلبکار خوشت میاد مرتیکه ی یوبس به درد نخور پیش همین کیوان بمون و مثل آدم زندگی کن