پارت پنجاه و نهم :

کمی پیش کیوان دراز کشیدم و به کمک دمنوشی که نمیدانم چه بود به خواب رفتم.
وقتی بیدار شدم که کیوان داشت با تلفن حرف میزد. وقتی قطع کرد رو به من که داشتم برای خودم چایی میریختم گفت:
- راحت خوابیدی؟... با بچه‌ها هماهنگ کردم بریم چند روز شمال
- با کیا؟
- بچهای اکیپ دیگه... نگین، لیلا و بقیه
خوشحال شدم. از بودن با لیلا خوشحال شدم، هرچند که از نگین حس خوبی نمیگرفتم.
- کی باید بریم؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیوان در رمان خود دیگرم کیوان
تصویر شخصیت سارا در رمان خود دیگرم سارا
آخرین نظرات ارسال شده
  • زارا۶۴

    0

    نمی دونم از چیه اون همیشه طلبکار خوشت میاد مرتیکه ی یوبس به درد نخور پیش همین کیوان بمون و مثل آدم زندگی کن

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️