پارت پنجاه :

مادر گفت:
_ علی آقا بچم راست می گه. به ساعت نگاه کن. تازه ده دقیقه س اومده خونه. خوبیت نداره تا این موقع شب توی کوچه و خیابون سرگردون باشه.به نظر من یه ماشین ارزون قیمت براش بگیر.گواهینامه هم که داره.
پدر چند لحظه ساکت ماند.فکر کردم شاید مخالفت کند.شاید بگوید فعلاً نمی‌شود.شاید بگوید پولش را نداریم.اما فقط پرسید:
— واقعاً می تونی رانندگی کنی؟
سرم را بالا آوردم.چشم‌ هایم از تع

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️