پارت پنجاه :
مادر گفت:
_ علی آقا بچم راست می گه. به ساعت نگاه کن. تازه ده دقیقه س اومده خونه. خوبیت نداره تا این موقع شب توی کوچه و خیابون سرگردون باشه.به نظر من یه ماشین ارزون قیمت براش بگیر.گواهینامه هم که داره.
پدر چند لحظه ساکت ماند.فکر کردم شاید مخالفت کند.شاید بگوید فعلاً نمیشود.شاید بگوید پولش را نداریم.اما فقط پرسید:
— واقعاً می تونی رانندگی کنی؟
سرم را بالا آوردم.چشم هایم از تع
لطفا صبر کنید...
