پارت چهل و نهم :

اتوبوس سر کوچه ایستاد.از پله‌ ها پایین رفتم. پایم که روی آسفالت نشست خستگی راه به یک‌ باره خودش را نشان داد.
شانه‌ هایم سنگین شده بود. پاهایم درد می‌ کرد و دلم فقط یک جای آرام و یک لیوان آب خنک می‌ خواست.
با قدم های شمرده و آرامی به راه افتادم.کوچه نسبتا خلوت بود.چراغ یکی از خانه‌ ها روشن بود و نور زردش بخشی از دیوار رو به‌ روی خانه ی همسایه را روشن می‌ کرد.
صدای دور یک ماشین میâ€

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️