آلوده به ابلیس به قلم آوا موسوی
پارت صد و چهل و نهم :
لبهایم را روی هم فشردم تا لرزش چانهام را کنترل کنم، اما به جایش رگ کنار چشمم تیر کشید. دستم را جلو کشیدم تا دستش را بگیرم، اما اریک فوراً با جدیت هشدار داد:
_ جلوی حرکتشو نگیر.
دستم در هوا خشک شد و جایی در حفره خالی توی سینهام تیر کشید. دندانهایم با بغض روی هم لغزیدند و دستم کنارم روی زمین رها شد.
تئو چنگ خشنی میان موهایش کشید، اما هنوز هم بدون اینکه حرکتی انجام دهد فقط روی ز
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
Raven
0پروفسور تو تصوراتم مرد بود
۱۳ ساعت پیشRaven
0«نهایت بیچارگی اش تنهایی در این شهر بی در و پیکر است. » منم تارا منم فکر نمی کردم به همچین روزی برسیم😭😭
۱۳ ساعت پیشRaven
0تولد کیوان نزدیکه..
۱۳ ساعت پیشRaven
0دارم روانی میشم😭😭
۱۳ ساعت پیشRaven
0ترکیب این آهنگ با این پارت 😭😭
۱۳ ساعت پیشRaven
0«من از دست نمی رفتم.. من ذره ذره ذوب می شدم. »😭😭
۱۴ ساعت پیشWhy
0«درد می کشیدم.. درد می کشیدم و محو می شدم. »
۱۴ ساعت پیشRaven
0«دندونام.. »خداینهژنسخ😭😭
۱۴ ساعت پیشRaven
0«در اوهامی گیر افتاده بود که درونش مادرش حضور داشت؟ »😭😭
۱۴ ساعت پیشRaven
0خدا بسته😭😭
۱۴ ساعت پیشRaven
0هربار می خونم بیشتر به عمق فاجعه پی می برم😭😭
۱۴ ساعت پیشRaven
0«کف دستم را روی زمین گذاشتم تا از جا بلند شوم، ولی گویی کوهی از بیچارگی روی شانه هایم سنگینی می کرد که باز هم نتوانستم. »😭😭
۱۴ ساعت پیشRaven
0«حاضر بودم یک بار دیگر با سیخ همایون بسوزم، اما از مرگ فرخ نه. » فرخ فرخ با مرگت چیکار کردی:))
۱۴ ساعت پیشRaven
0«کاش فقط همین یک بار خدا طرف ما باشد. »
۱۴ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Raven
0«یه مدت به هم ریخته بود و مصرفش نامنظم شده بود. » :))😭😭