پارت چهل :
سعی کردم از این حالت توی فکر فرو رفتنم در بیام. اکتای نباید متوجه کوچکترین شکی توی من میشد. حالت عادی به خودم گرفتم و لبخند زدم. همهچیز بالاخره معلوم میشد و فقط باید دو ماه صبر میکردم.
دست به سینه نشستم و به آکین نگاه کردم. برعکس سریهای پیش که دیده بودمش و حالت چشمهاش غمگین و سرد بود، الان رنگ گرما و کمی هم ذوق توش دیده میشد. متوجه سنگینی نگاهم شد. چشمهاش رو بالا آورد و گفت:
لطفا صبر کنید...

معصومه
2بمیرم برات اکتای جونم