پارت چهل :

سعی کردم از این حالت توی فکر فرو رفتنم در بیام. اکتای نباید متوجه کوچک‌ترین شکی توی من می‌شد. حالت عادی به خودم گرفتم و لبخند زدم. همه‌چیز بالاخره معلوم می‌شد و فقط باید دو ماه صبر می‌کردم.
دست به سینه نشستم و به آکین نگاه کردم. برعکس سری‌های پیش که دیده بودمش و حالت چشم‌هاش غمگین و سرد بود، الان رنگ گرما و کمی هم ذوق توش دیده می‌شد. متوجه سنگینی نگاهم شد. چشم‌هاش رو بالا آورد و گفت:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آکین در رمان عاصی آکین
تصویر شخصیت اُکتای در رمان عاصی اُکتای
تصویر شخصیت آریل در رمان عاصی آریل
تصویر شخصیت آرون در رمان عاصی آرون
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    2

    بمیرم برات اکتای جونم

    ۶ ساعت پیش
  • کیانا

    3

    همش اوکتای و باپدرام قاطی میکنم😂

    ۶ ساعت پیش
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان)

    3

    غم میباره از این پارتا💔🫠

    ۶ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️