پارت سی و نهم :

سراپا گوش و با چشم‌های منتظر بهش زل زده بودم و می‌خواستم ادامه حرف‌هاش رو بشنوم.
- بابا توی خونه‌ش یه دیکتاتور تمام عیار بود!
تو این ساعت بیدار شو، تو این ساعت بخواب، فلان ساعت برو فلان ساعت بیا، الان زنده بمون....الان بمیر!
کلمه‌ی "بمیر" با حرص بیشتری از دهنش بیرون اومد. نفس عمیقی کشید. سرش به سمتم چرخید و ادامه داد: من فقط تونستم یه کاری کنم که به جای آکین، فشارش تماما روی من باØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آکین در رمان عاصی آکین
تصویر شخصیت اُکتای در رمان عاصی اُکتای
تصویر شخصیت آریل در رمان عاصی آریل
تصویر شخصیت آرون در رمان عاصی آرون
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    2

    توروخدا زود به زود پارت بده کنجکاوم وقتی صورتشو دید واکنشش چیه

    دیروز
  • ضحی

    0

    این الان درباره گذشته اریله و درحال حاضر خودشم گفت که اکتای بدون اینکه چیزی بگه رفته و اون حتی چهرشم ندیده پس فعلا قرار نیست اکتای کلاهشو برداره

    ۹ ساعت پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    ضحی قشنگم اشتباه نکن، آریل نگفت چهره‌ش رو ندیده، فقط گفت بی‌خبر رفته. حتی یک جایی هم توی اتاقی که تنهایی نشسته بود واضحا نوشته شد که چشم‌های اکتای رو نگاه می‌کرد♥️

    ۸ ساعت پیش
  • نازنین

    0

    میشه زود زود پازتا رو بزاری پوسیدیم به قرآن

    دیروز
  • معصومه

    1

    عالی عالی عالیی

    دیروز
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان)

    2

    اخ جون اکین دوست شد بالاخره باهاش 🫠

    ۲ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️