پارت صد و چهل و ششم :

« سه ماه بعد»
با انقباض شدیدی که ناگهان توی پایین تنه ام پیچید، بی اختیار دستم و روی شکمم گذاشتم و روی زانوهام افتادم.
با رد شدن تیر مانند احساس درد و متقابلاً فشار دادن پلک هام روی همدیگه، صدای بلند و گوش خراشی توی سرم پیچید.
چشم که باز کردم با بشقاب شکسته و غذای ریخته شده روی زمین روبرو شدم.
نفس عمیقی کشیدم و عرق سرد نشسته روی پیشونیم رو پاک کردم.
به سمت خرده شکسته ها خم ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مینو

    1

    ازیک چه انسان بزرگیه و چقد هم آیرین روعاشقانه دوست داره به خاطر از همه چیزش گذشت،،

    ۵۱ دقیقه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️