بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و چهل و ششم :
« سه ماه بعد»
با انقباض شدیدی که ناگهان توی پایین تنه ام پیچید، بی اختیار دستم و روی شکمم گذاشتم و روی زانوهام افتادم.
با رد شدن تیر مانند احساس درد و متقابلاً فشار دادن پلک هام روی همدیگه، صدای بلند و گوش خراشی توی سرم پیچید.
چشم که باز کردم با بشقاب شکسته و غذای ریخته شده روی زمین روبرو شدم.
نفس عمیقی کشیدم و عرق سرد نشسته روی پیشونیم رو پاک کردم.
به سمت خرده شکسته ها خم ش
لطفا صبر کنید...

مینو
1ازیک چه انسان بزرگیه و چقد هم آیرین روعاشقانه دوست داره به خاطر از همه چیزش گذشت،،