بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و چهل و پنجم :
سرم رو کج کردم و به نیم رخ جدی و گرفته اش نگاه کردم که به روبرو خیره شده بود و سخت توی فکر بود.
همه چیز وارونه شده بود؛ جدیداً دیگه حالم از دریا به هم می خورد اما اریک ترجیح می داد توی جنگل زندگی کنه تا اینکه پا توی کلبه بذاره و با خونواده ام رو در رو شه.
گوشهٔ لبم رو از بی حوصلگی گاز گرفتم و دستم رو جلوی صورتش تکون دادم.
برخلاف انتظارم جا نخورد و بدون کوچک ترین واکنش اضافه ای نیم نگØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Yas
1استیو شخصیت خیلی دوست داشتنی ای بود چه خوب شد که فهمیدیم چه بلایی سرش اومده،حیف که دیگه فکر نکنم پیداش بشه😭🥲
۲۰ ساعت پیشHhhh
0اما در آخر چون تنهادوست نزدیک آیرین بود نکشتش🙂 همش بخاطر اینه که ته قلبش خیلی انسانیت داره بنظرم برای این زخمیش کردتا به همین بهونه به پشت جبهه انتقالش بده👌 خیلی مرد خوب و بزرگیه👌🛐
۲۴ ساعت پیشHhhh
1وایی خدای من.. میدونستم چیزی از دید اریک پنهان نمیمونه،قطعا متوجه شده استیو ی حسی ب آیرین داره اما از شدت عصبانیت بهش اعتراف نمیکنه و برای همین لت و پارش کرده
۲۴ ساعت پیشAvin
0عاشق اینم که هیچ ابهامی نمی مونه و همه گره های داستان همیشه باز میشن، اینطوری نیست که چیزی از قلم افتاده باشه👌👌 و در آخر دلتنگ استیو میمونم تا همیشه ولی آیرین ازش خداحافظی کرد غیرمستقیم🥺🫂❤️
۲۴ ساعت پیشSky
0برای آیرین قطعا خیلی سخته اما با دیدن خانواده ش یکم از نگرانیش کم شد و میتونه از این بعد ب فکر این خانواده۳نفره ش باشه ♥️
دیروزمریم
0ممنونم عزیزم بابت پارت خسته نباشی ❤️🥰😍💋
دیروز
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0اریک تو اون وضعیت ناراحت و داغون،چه طوری از حال استیو خبر داد،مگه تو ماتحتش زندگی میکنم؟تو اوج ناراحتی پوکیدم ازخنده