پارت صد و چهل و هفتم :

***
در عین اینکه درد کمر و زیرشکمم نفس گیر بود، خم شدم و آخرین لباس و از روی تخت برداشتم.
قبل از اینکه تاش کنم بینیم رو بهش نزدیک کردم، بوییدن عطر تنش لبخند کمرنگی رو مهمون لب هام کرد.
بوی گذشته رو می داد، گذشتهٔ دردناکی که با وجود احساسی که به هم داشتیم تبدیل به خاطره هایی تلخ و شیرین توی قلبم شده بود.
مثل مدت ها قبل یه پناهگاه کوچیک داشتیم که نه اتاق داشت نه وسیلهٔ خاصی برای راØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰ دقیقه پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مینو

    0

    فاطمه جان علاوه بر اینکه در نویسندگی معجزه میکنی به نظرم ذاتا روانشناس هم هستی چون دقیقا نیازهای عاطفی اریک و آیرین رو برطرف میکنی در کلام خودت و نوشته هات

    ۴۳ ثانیه پیش
  • مینو

    0

    چقد قشنگه عشق اریک ،کاش هر زنی مردی مثل اریک کنارش داشته باشه،آیرین میگه هر وقت حس کردم مثل قبل زیبا نیستم اریک یه جوری نگاهم کرد که توی نگاهش و چشاش حس کردم رویایی ترین زن دنیام و این به نظرم اوج خوشبختی هر زنی یه ،زیبا بودن در نگاه شریک زندگیش😍😍❤️❤️

    ۳ دقیقه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️