بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و چهل و هفتم :
***
در عین اینکه درد کمر و زیرشکمم نفس گیر بود، خم شدم و آخرین لباس و از روی تخت برداشتم.
قبل از اینکه تاش کنم بینیم رو بهش نزدیک کردم، بوییدن عطر تنش لبخند کمرنگی رو مهمون لب هام کرد.
بوی گذشته رو می داد، گذشتهٔ دردناکی که با وجود احساسی که به هم داشتیم تبدیل به خاطره هایی تلخ و شیرین توی قلبم شده بود.
مثل مدت ها قبل یه پناهگاه کوچیک داشتیم که نه اتاق داشت نه وسیلهٔ خاصی برای راØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰ دقیقه پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مینو
0فاطمه جان علاوه بر اینکه در نویسندگی معجزه میکنی به نظرم ذاتا روانشناس هم هستی چون دقیقا نیازهای عاطفی اریک و آیرین رو برطرف میکنی در کلام خودت و نوشته هات