بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و چهل و چهارم :
- گرتا؟ کجایی؟
با شنیدن صدای جیک که از فاصله ای دورتر میومد، ناگهان گریه اش متوقف شد و وحشت زده از بغلم بیرون اومد.
تند تند اشک هاش رو پاک کرد و به اطراف نگاه کرد.
- ت تو هم صدای جیک رو شنیدی؟
- آره، بهتره بری پیشش.
- باید برم، حتماً نگران شده.
شتاب زده با گوشه ای از آستین پیراهنش صورتش رو پاک کرد و بعد از صاف کردن لباس هاش به سمت کلبه دوید.
- اگه مامان و روینا بیدار شدن بهش
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
Yas
1چقدر دیالوگا قشنگن و متن روانه🥰✨ خوشحالمم براشون، آیرین خیلی مهربونو دوست داشتنیه و اریک واقعا عاشقشه، همین عشق یه مرد زخمی رو درمان میکنه وبه زندگی برمی گردونه🤍🫂✨
۱۱ ساعت پیشAvin
1و این دو تا قطعا عاشق ترین کاپلن🥺🥺❤️ خیلی همو دوس دارن و به معنای واقعی با عشقشون همدیگه رو نجات میدن🥺😍
۱۵ ساعت پیشAvin
1واقعا این یکی از قشنگ ترین ها که نه بهترین بخشی بود که تا حالا خونده بودم🥺 چقدر همه چیز زیبا و به جا بود، دیالوگ ها، فضاسازی توصیفات،همه و همه بجا بودن👌👌 واقعا این رمان بهترین ترکیب کلمات رو داره
۱۵ ساعت پیشHhhh
0هر چقدر از زیبایی این پارت بگم کم گفتم، قشنگ قلبم رو لمس کردو خیالم راحت شد😍🫂❤️
۱۵ ساعت پیشزهرا
1آخیی چقدر قششننگگ😭✨🛐این دوتا همو خخیلیی دوست دارن امیدوارم دیگه مشکلی براشون پیش نیاد واقعاا دیگهه بسشونه
۱۶ ساعت پیشمهسا
2ای اریک واقعا عاشقه.. . امیدوارم دوباره موقعیتی پیش نیاد که آیرین پشت پا بزنه به همه چیز و ولش کنه
۱۷ ساعت پیشمریم
1خسته نباشی عزیزم ممنونم بابت پارت 🥰😍💋❤️
۲۲ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Yas
0بازم میگم داستان آیرین عالی بود،مثل همیشه با حرفهاش مرهم قلب اریک شد، بچه خیلی اریکو دوست داشت🙂😭 می خواست فقط مال خودش باشه در حالیکه اریک فرمانده دلاکرو بود، در مورد حاملگیشم نگفتو براش دلیل داشت..