پهلوان به قلم ژیلا حیدری
پارت بیست و هشتم :
.
همین که پهلوان «یا علی» آخر کار را گفت، همانجا روی زمین ولو شد و به سقف کندهکاریشده چشم دوخت. پهلوان با صدایی که رگههای خنده در آن موج میزد، رو به علی گفت:
ـ پاشو، پسر! خودت رو جمعوجور کن.
اما حرفش تمام نشده، خودش هم کنار علی روی زمین نشست.
ـ علی! نمیخوام نصیحتت کنم؛ ولی بدون بچگی دورهایه که دیگه برای آدم تکرار نمیشه. هر کاری باید توی زمان خودش انجام بشه. یه بچه ن
لطفا صبر کنید...
