پهلوان به قلم ژیلا حیدری
پارت بیست و نهم :
.
از جلوی کوچهای رد میشد که صدای دعوا شنید. حواسش پرت شد و با سر میان گلهای پر از آب فرود آمد. تمام لباسهایش گِلی شده بودند.
ترسیده، سریع بلند شد و لباسهایش را تکاند. با این سر و وضعش، این بار به جای شلنگ، باید در سیاهچال زیر خانه که چراغ هم نداشت، زندانی میشد!
صدای داد بلند کسی را شنید که کمک میخواست. لباسهایش را رها کرد و با چشمانی که دودو میزدند، به کوچه نگاه Ú
لطفا صبر کنید...
